دوباره دل هوای با تو بودن کرده
زندگي پر شدن ثانيه هاست لحظه لحظه با عشق
گفتم: خستهام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::. گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم گفتی: فانی قریب گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی: الیس الله بکاف عبده گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما حرفی نیست .........عشقی نیست .........حسی نیست ...... تو که نیستی ....عادتی نیست ..... ساعتی نیست ...... تو که نیستی ........ خاطره نیست .... من هستم و من بی هیچ ..........بی نگاه ....... عشق تلخ نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش، گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور، خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت، مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی پاک بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا، پر پروانه را
عشق من ، عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما ... مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ، ما را بس است عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان، جهان را با همه زيبائي و زشتي، بروي يكدگر ويرانه مي كردم، عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم كه در همسايه ي صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم، نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم، بر لب پيمانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين زمين و آسمان را واژگون ، مستانه مي كردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ، پاره پاره در كف زاهد نمايان، سبحه ي صد دانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو ، آواره و ، ديوانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ، سراپاي وجود بيوفا معشوق را ، پروانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نا بجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد ، گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش بجز انديشه ي عشق و وفا، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! چرا من جاي او باشم؟ همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد! وگرنه من به جاي او چو بودم ، يكنفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم. عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد! عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، هميشه با من است در ترانه های عاشقانه ام در نگاه هميشه مشتاقم هميشه با من است در خوابهايم،روياهايم،تنهاييم هميشه با من است يادت را می گويم...
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
.:: خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا میکنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میکنن (حج/11) ::.
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است .

| Design By : Night Skin |


